عروسی عمو مهدی و زنعمو ایمانه
سارینای من، عمو مهدی و زنعمو ایمانه تو تاریخ ١٧/٦/٩٠ جشن عروسی خودشون رو برپا کردند. من و بابا محمد بعد از کلی بازار و سیسمونی فروشی رفتن، لباس خوشگلی رو برای دخترم خریدیم.خلاصه آخرین عمو بود و باید سنگ تموم می گذاشتیم. شب عروسی با اون لباس خوشگل ات خیلی بامزه شده بودی و تو بغل همه می چرخیدی. زنعمو ایمانه با اینکه عروس بود، دست از قربون صدقه تو برنمی داشت و به همین خاطر چندباری تو بغل عروس و داماد هم بودی و چند تا عکس خوشگل با اون ها گرفتی. بابایی تو رو به قسمت مردانه برد و اون طوری که به گوشمان رسید، چند تا عکس با عموها گرفته بودی و اون جا هم خواهان زیاد داشتی. آخر شب هم، اون قدر خسته بودی که به خونه نرسیده توی م...
نویسنده :
مامان محدثه
0:44


