عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

عروسی عمو مهدی و زنعمو ایمانه

سارینای من، عمو مهدی و زنعمو ایمانه تو تاریخ ١٧/٦/٩٠ جشن عروسی خودشون رو برپا کردند. من و بابا محمد بعد از کلی بازار و سیسمونی فروشی رفتن، لباس خوشگلی رو برای دخترم خریدیم.خلاصه آخرین عمو بود و باید سنگ تموم می گذاشتیم. شب عروسی با اون لباس خوشگل ات خیلی بامزه شده بودی و تو بغل همه می چرخیدی. زنعمو ایمانه با اینکه عروس بود، دست از قربون صدقه تو برنمی داشت و به همین خاطر چندباری تو بغل عروس و داماد هم بودی و چند تا عکس خوشگل با اون ها گرفتی. بابایی تو رو به قسمت مردانه برد و اون طوری که به گوشمان رسید، چند تا عکس با عموها گرفته بودی و اون جا هم خواهان زیاد داشتی. آخر شب هم، اون قدر خسته بودی که به خونه نرسیده توی م...
14 مهر 1390

فرشته زمینی...

  کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ...
12 مهر 1390

نی نی تاب تعطیل...

دختر گلم، در ٢ هفته آخر ٥ ماهگی ات خیلی شطون شده ای.  به طوری که حتی در نی نی تاب هم غلت می زنی. دفعه ی اول وقتی از آشپزخونه اومدم، با صحنه ی زیر روبه رو شدم: خیلی ترسیدم و خدا رو شکر کردم که زمین نیوفتادی.دیگه داری کم کم شیطون می شی و باید بیشتر حواسم رو جمع کنم و نسبت به قبل، بیشتر مواظبت باشم. چند بار دیگه هم جلوی بابایی این کار خطرناک رو کردی:  به همین خاطر  بابا محمد اعلام کرد  که دیگه نی نی تاب تعطیل و باید روی تشکت بخوابی. " با این کارهات مشخص است که وقتی بزرگ بشی از اون دخترهایی می شی که دیوار صاف رو بالا میرن.  " مامانی فدات &n...
12 مهر 1390

افطاری در باغ شهر

امسال ماه رمضون در تاریخ ٣/٦/٩٠ عمه احترام معلم ها رو از طرف مدرسه برای افطاری به باغ شهر دعوت کرد. عمو مهدی و زنعمو ایمانه هم از تهران اومده بودند. فاطمه هم خانواده ما و باباجونی و عمو مهدی و عمو عباس و عمه فرشته رو برای افطاری به باغ شهر دعوت کرد. خیلی خوش گذشت و هوای خوبی بود، لباس تو آستین کوتاه و شلوارک بود و حس کردم که سردت باشه، ولی وقتی توی آلاچیق اومدیم هوا بهتر شد. بعد از اونجا به خونه ی فاطمه شون رفتیم و پذیرایی شدیم، آخر شب هم به اتفاق بابا جونی و عمو مهدی شون به خونه برگشتیم. این هم چند تا عکس از اون شب: (خیلی بازیگوش شدی تو تمام عکس ها یه لحظه هم بدون حرکت نبودی به همین خاطر شاید یه سری عکس ها ک...
10 مهر 1390

شب سرنوشت ساز...

  امشب سر مهربان نخلی خم شد... در کیسه نان به جای خرما غم شد   در کنج خرابه ها زنی شیون کرد... همبازی کودکان کوفه کم شد.      امسال (١٣٩٠) اولین سالی بود که شب های قدر توی جمع ما بودی. پارسال که توی دلم بودی خیلی برای سلامتی ات دعا کردم و از ته دلم از خدا خواستم که فرزندم صحیح و سالم به جمع دو نفره من و بابا محمد وارد بشه... امسال در این شب های سر نوشت ساز از صاحب شب قدر عاجزانه خواستم که این خانواده سه نفری ما، همواره با خوبی و خوشی و سلامتی بتونه مسیر زندگی رو طی کنه و از آزمایشاتی که خداوند بر سر راهمان قرار می ده، بتونیم سر بلند بیرون بیاییم... آمین. ما هر ...
9 مهر 1390

صدای زندگی...

  در زندگی مشترک من و بابا محمد، این زیباترین و به یاد ماندنی ترین صدایی بود که شنیدیم. صدای زندگی... سارینای من، این صدای قلب توست وقتی که ٨ ماهه توی دلم بودی. الهی قربون اون قلب کوچیکت بشم که مثل تیک تیک ساعت تند می زنه. من و بابایی روزی چند بار این صدا را گوش می کردیم، به ما آرامش می داد و نوعی لحظه شماری بود برای اومدن دختر گلمممممممممم، سارینا خانوم. (برای شنیدن صدا لطفا : 1- برنامه فلش پلیر را روی مرورگر اینترنت خود نصب کنید. 2- موزیک متن " آهنگ بخواب با صدای رضا صادقی" را قطع کرده و این صدا را play کنید) ...
9 مهر 1390

سارینا و بابا محمد ...

مامانی ،از وقتی که به دنیا اومدی بیشتر فامیل می گفتن که شبیه بابا محمد هستی ولی عمه احترام از همون اول که تو رو دیدگفت:خود خود بابا محمد هستی. کم کم که بزرگ شدی، هر کی تو رو می بینه می گه که : سارینا = بابا محمد کوچک می شود. بابایی می گه  : باید هم دخترم شبیه من بشه، چون از قدیم گفته اند که دخترها بابایی هستن. خوش به حال بابایی که تو بیشتر شبیه او هستی ...    بابا محمد   سارینا   بابایی اینجا یه کمی بزرگتر شده این هم سارینا خانوم           سارینا و بابا محمد...   هر دوتایت...
2 مهر 1390